(صحنه فضای پارک و یک نیمکت وسط صحنه)
رحمان:رحمون اومده همون رحمون باز یکه تک و یالغوز همون رحمون.آی کچلا.گشنه ها.دبوری ها زخم وزیلی ها لشو لاشی ها فکل کرواتی ها قرتی ها هی با شمام..هیچکس نیست جواب ما رو بده نا سلامتی سلام کردیم نه تف یعنی هیچکس نیست به ما بگه مو علیک نبود؟...هنوزم که هنوزه صدای رسول واکسی تو گوش زنگ میزنه حیدر مصطفی رسول خوش غیرت ها هم سفره ای ها د آخه کجاین لامسب ها
(صدایی می آید)
صدا:واکسی واکس
رحمان:رسول!!
(بچه به صحنه می آید و رحمان آنرا با تعجب دنبال میکند)
بچه(با ترس):سلام آقا!!
رحمان:ببینم رسول رو میشناسی؟
بچه:اولا نه ..دوما ناسلامتی سلام کردیم ها
رحمان:سلام بچه
بچه:من که بچه نیستم بچه تو قنداقه
رحمان:اه...خوب اسمت چیه آقا بزرگ؟
بچه:آقابزرگ عمرش رو داد به شما رفت پیش خواهرم..آخه خواهرم رو خیلی دوست داشت...خواهر پنجه حنام..غنچه دهن..چش بادمی گیساش شبق افاده هاش طبق طبق وقتی گریه میکرد دونه دونه مروارید از چشماش میغلتید وقتی هم میخندید غنچه غنچه گل از لباش میسرید..اینجوری بود اینجوری بود که همیش خدا میخندید اینجوری..ه ه ه ه ه ه
رحمان:خیلی خوب رد شو بذار هوا بیاد
بچه:اینقده خوب بود که نگو!!(میرود)
رحمان:آهای بچه!!
بچه:چیه؟
رحمان:بیا اینجا....
بچه:میخوام برم سرم شلوغه..
رحمان:بهت میگم بیا اینجا کاریت دارم..
بچه:چیه؟
رحمان:اسمت چیه؟
بچه:اصغر اصغرآقا
رحمان:باریکلا اصغری یه آقایی کن و بگو این کفش ها چند می ارزه؟
بچه:اینا اینا که یکیش سینه میزنه یکیش نوحه میخونه
رحمان:نگفتم صداشون رو در بیاری گفتم خوشحالشون کنی
بچه:در بیار بینم چی میشه....اه اه این بی زبون ها رو چرا به این روز انداختی موءمن؟
رحمان:دستاتو ببینم... ببینم دستاتو....چند کلاس سوادته؟
بچه:سوادم مکتبیه...ابجد..هتا..قرشته و زرقلا
رحمان:باری کلا....بچه کی ناقلا؟
بچه:بچه بابام
رحمان:خونت کجاست؟
بچه:سر جاش
رحمان:چی؟
بچه: به خدا
رحمان:پر رو...
بچه:اخم نکن جیگرت رو برم
رحمان:نه....
بچه:جون...
رحمان:نه نه نه...این حرف هارو تو از کی یاد گرفتی؟
بچه:مدنم نمگم..
رحمان:بچه مشهدی؟
بچه:یه کم اینورتر
رحمان:جونور...
بچه:به به به به....خوشبختم منم اصغر آقام
رحمان:(سیلی میزند)آه..عجب بچه بیتربیتی ها....
بچه:تو سرم نزن داشی!!
رحمان:باس بخوری تا بشینی و پا نشی زبونت رو قورت میدی یا نه؟..(مکث)چیه؟
بچه:چرا تو سرم زدی؟
رحمان:واسه زبون درازیت یه وجب قدی..د..کاتو بکن!معلوم نیست بزرگ بشه چی از آب دراد...
بچه:چرا تو سرم زدی؟
رحمان:زدم که زدم...
بچه:نه چرا زدی؟
رحمان:خوب اصلا دوست داشتم که زدم
بچه:خوب چرا زدی؟
رحمان:بازم دلت میخواد؟(مکث)واسه این که حقته..!فهمیدی؟
بچه:میدونی میدونی یتیم میشم؟
رحمان:چی چی میشی؟
بچه:مادرم گفته .. میگفت اگه تو سرت بزنن بابات میمیره..یعنی یتیم دیگه!!
رحمان:نه با با....کی گفته ؟..واسه چی بابات بمیره؟
بچه:خوب مادرمه دیگه همه ی حرفاش راسته..بهمن میگفت به ماه نگاه کن منم نگاه میکردم تا اینکه رفت پشت ابر سیاه گفت:ماه مرد بعد این گفت منم میمیرم ننه
رحمان:خوب بعدش؟
بچه:مرد!!!
رحمان:ببین من منظوری نداشتم اصلا به اون منظور که تو میگی نزدم....
بچه:پس چرا زدی؟
رحمان:واسه تربیت من اینقده از این کتک ها خوردم....که نگو
بچه:مگه من چمه که باس تربیت بشم ..بابام اونکه بابامه یه بار هم دست رو من بلند نکرده جخ میگه اگه زدن تو سرت بزن تو سرشون
رحمان:خوب بابات حرف حساب زده..ببینم راستی بابات چه کاره هست؟
بچه:مریضه!!
رحمان:چشه؟
بچه:دستش کنده شده اینجاهاش تیکه و پاره شده!!
رحمان:آش و لاش؟
بچه:اوهوم..خیلی!
رحمان:عجب ناجور ببینم دعوا کرده؟
بچه:نه بابا کار دستگاس
رحمان:دستگاه دستگاه دیگه چیه؟
بچه:دستگاه دیگه تو کارخون بابا اون دور دورا...خیلی وقت پیش ها
رحمان:خوب الان؟
بچه:الان خوبه شکرخدا
رحمان:کجاست؟
بچه:دم دکه شرکت واحده همین جلوی پارک
رحمان:تو هم ولش کردی به امون خدا؟
بچه:خودش میگه برو...
رحمان:بگه تو باس ولش کنی تو الان باس بالا سر بابات باشی میفهمی؟
بچه:به حرف من که گوش نمیده میگه اگه کار نکنم چرخ نمی چرخه چه میدونم..
رحمان:کار گذاشتی اون کار کنه چه کاری؟
بچه:گدایی
رحمان:تازه اومدین اینجا؟
بچه:دیروز بابام منو آورد اینجا
رحمان:راستی پاهات چی شده؟
بچه:پام..چند سال پیش از تو خیابون رد میشدم..راسیتش گل میفروختم واسه خواهرم پولاشو میدادم حکیم و دوا تا بلکه خوب شه اما خوب که نمی شد هچی بدتر هم میشد تا اینکه اونروز اون ماشین لعنتی اومد و گروپی زد بهم ناکس تا اومدم به خودم بیام در رفت..اما باکی نیست حالا که میبینی جلوت وایسادم مثل یه مرد سینه رو دادم جلو سر همین پاهام وایسادم
رحمان:آره قبول دارم زرنگی...
بچه:نه بابا من اینقده خنگم که نگو دوست داشتم بابام هی بهم نگه خنگ خدا خنگ خدا
رحمان:عجب بابایی داری بابات بهت این حرف رو میزنه....بارکلا
بچه:راستی دریا دوره؟
رحمان:دریا خوب دوره.!
بچه:چقدری دوره؟
رحمان:چقدرش رو نمیدون ..
بچه:نه تو میدونی!
رحمان:چرا باس بدونم؟
بچه:چون بو دریا میدی..
رحمان:من؟
بچه خود ناکست..
رحمان:مگه دریا چه بویی داره؟
بچه:من چه میدونم من که دریا رو ندیدم خنگ خدا..
رحمان:پس از گجا میدونی من بو دریا میدم؟
بچه:من دریا رو خواب میبینم
رحمان:عین رسول اونم همیشه خواب خوشبختی میدید خواب قصر اما بعد 2سال اومدم که ببینمش اما نه اون نه حیدر نه مصطفی!!
بچه:اینا که میگی کین اسماشونو نشنیدم؟
رحمان:خوب رفیقامن
بچه:رفیقای جون جونیت؟
رحمان:آره آره.....
بچه:با هم دست داداشی داده بودین؟
رحمان:آره.....
بچه:من خیلی دوست دارم با همهی آدم ها دست داداشی بدم..دست داداشی خوبه دیگه کسی اذیتت نمیکنه
رحمان:تو چقدر شبیه اونی بابا رسول رو میگم همین کاره همین ریختی همین تیپی فقط یه قاپ بزرگتر...سرتو بگیر بالا ..جلل خالق کاش مصطفی اینجا بود میگفتم یه فلاش خرج میکرد عکس میگرفت از دور که صدات رو شنیدم فکر کردم خودتشی
بچه:مصطفی دیگه؟
رحمان:نه بابا رسول مصطفی توی همین پارک عکاسی میکرد
بچه:الان کو؟
رحمان:اگه بود...!!
بچه:اگه بود میگفتی از من یه عکس بگیره..آره..آره میگفتی عکس خیلی سخته مگه نه؟
رحمان:عکس واسه چی سخته؟
بچه:خوب عکس دیگه اصلا چطوری میشه عکس میشه چی میشه؟
رحمان:خیلی آسونه.
بچه:معلومه خیلی عکس گرفتی ها...
رحمان:زیاد نه..
بچه:خوش به حالته!
رحمان:نه بابا خدا نکنه عکس هایی که از من گرفتن از تو هم بگیرن...
بچه:چجوری خیلی عکس گرفتی معلومه خیلی ناکسی ها..!!
رحمان:میخوای بدونی؟
بچه:خوب آره....
رحمان:(جهت ها را نشان میدهد)یه دونه اینجوری گرفتم.یه دونه اینطوری.این ریختی آخریش بود
بچه:خوب کو نشون بده ببینم گدا!!؟
رحمان:عکسا؟
بچه:آره
رحمان:بهم ندادن زدن تو پرونده
بچه:پرونده کلاس اول؟
رحمان:واسه چی کلاس اول؟..آره آره کلاس اول
بچه:من خیلی دوست دارم برم کلاس اول پرونده خوبه مگه نه؟
رحمان:نه......آره ببین خسته شدم ولم کن
بچه:الان سواریت میدم خستگیت در میره
رحمان:سواری؟
بچه:آره من یه ماشین خوشگل آتیش نشانی دارم
رحمان:کو؟
بچه:بیا اوناهاش...
رحمان:کو؟
بچه:..د..اینه دیگه زپرتی
رحمان:اه..همینه
بچه:حالا بیا بشین تا راش بندازم
رحمان:باشه!!!
بچه:ماشین دولتیه نباس به کسی رکاب بدم . اما شمایی دیگه
رحمان:لوتی گری کردی عشق است
بچه:آدم که نباس به خاطر گازولک دولت رفاقتش رو کنار بذاره....حالا کمربندتو ببند تابریم..فقط یه چیزی!!!
رحمان:چی؟
بچه:تو صدای آژیرش رو درار منم رانندگی میکنم
رحمان:باشه...وایسا اول بگو بینم کجا میخوایم بریم؟
بچه:اول از همه میریم دریا..میریم دریا به آب بزنیم
رحمان:بریم
بچه:زرزرزرزرز اااااه
رحمان:چشه؟
بچه:روشن نمیشه
رحمان:حولش بدم؟
بچه:نه با با الان روشن میشه این بچه ها انگولکش کردن زرزرزرزرز اه مثل همیشه
رحمان:چته وایسا تا حولش بدم.......آماده ای؟
بچه: بگیرم؟
رحمان:بگیر بگیر .....بگیر بگیر
بچه:چی شد؟
رحمان:وایسا....آماده ای؟
بچه:آره بگیرم؟
رحمان:بگیر....بگیر...
بچه:بیا روشن شد...
رحمان:یعنی ما داریم حرکت میکنیم؟
بچه:پس چی خیال کردی ببین چه با سرعت میریم
رحمان:اه
بچه:نگران نباش من رانندگیم یکه آب که ورداشتیم میریم جا هایی که آتیش سوزی شده حالا که با همیم زودتر خواموش میشن خوب شد اومدی من خیلی دست تنها بودم میدونی من اینقده این کار رو دوست دارم که نگو دوست دارم وقتی بزرگ شدم یه آتیش نشان خوب بشم تا هر جا که آتیش گرفت مردم نگن کار از کار گذشت خونه ی ما که آتیش گرفت خلایق همینو میگفتن
رحمان:خونه شما؟کی؟
بچه:خیلی وقت پیشا قبل از این که ننم بمیره
رحمان:چرا اینطوری شد؟
بچه:مقدر بوده کار خدا بی حکمت نیست بابام میگه...چه میدونم
رحمان:باباتو چقدر دوست داری؟
بچه:یه عالمه اوه اصلا از همین جا تا خود دریا...خوب توچی؟
رحمان:بابای من؟
بچه:آره بگو چقدر میخوایش؟
رحمان:منم یه عالمه اما نه به اندازه تو
بچه:خوب معلومه خنگی دیگه!!
رحمان: آره خنگم کوچیک که بودم همیشه بابام بهم میگفت خنگ خدا
بچه:خوب الان که بزرگ شدی؟
رحمان:خب اون الان مرده...
بچه:یتیم شدی؟
رحمان: آره یتیم...
بچه: تو سرت زدن؟
رحمان: بد جوری زدن ...خیلی ها زدن
بچه: محکم زدن؟
رحمان: کوبیدن..
بچه: دردت اومد؟
رحمان:آره جوری که دیگه نتونستم خودمو از رو زمین جمع کنم
بچه: طفلی!!!
رحمان:آره طفلی طفلی رحمون..طفلی حیدر..طفلی مصطفی.. طفلی رسول ما طفلای همین پارک بودیم توی همین پارک قد کشیدیم چقده زمین خوردیم چقده فوش شنیدیم..آی چه پوست کلفت بودی رحمون.....
بچه: خوب تو هم میزدی رحمون
رحمان:زدم از آخر یه روز زدم
بچه: جون من بگو تو بمیری همشونو زدی؟
رحمان: همشونو نه میخوای بدونی یکیشونو یکیشونو انداختم زمین رفتم بالای سرش هی زدم هی زدم اما دیگه دیر بود دیگه خیلی دیر بود انداختنم زندون.....
بچه: مگه تو چی کار کرده بودی؟
رحمان:اون یکی رو جای همشون زدم
بچه: آخه مگه اون بد بخت چه گناهی کرده بود؟
رحمان: حقم رو بهم نداده بود تو سرم زده بود زور بهم گفته بود.....منم یه خواهر داشتم یه خواهر دست گل پای دار قالی مرد معروف بود به گل
بچه: مثل خواهر من راستی اسمش چی بود؟
رحمان: گل نسا ...رگش رو پای دار قای زد....
بچه: ده چرا داری کثل بچه کوچیکا اشک میریزی مرد که نباس گریه کنه..
رحمان: ببین ولم کن بابا دست از سر من بردار! تو هنوز منو نمیشناسی
بچه: من گه بچه نیستم من آدم خوبا رو خوب میشناسم اصلا ازت خوشم اومده بیا با هم دست داداشی بدیم
رحمان: گفتم بهت از من خوشت نیاد!!
بچه: دلم میخواد خول دیوونه
رحمان: دلت نخواد دال دیوونه
بچه: دال دیوونه دیگه چیه؟
رحمان: یعنی چلمن یعنی خل..
بچه: خوب خول خودتی!
رحمان: خل تویی که از کسی که تو سرت زده خوشت اومده
بچه: خوب زدی دیگه بزرگ میشم یادم میره
رحمان: بزرگم که بشی لنگه ی من تو سری میخوری ..ببینم نکنه دوست داری مثل من یتیم بشی؟
بچه: من دوست دارم که عین تو باشم اما یتیم نباشم!!
رحمان: اگه میخوای یتیم نشی باس آدم خودت باشی عین من نباشی شیر فهم شد؟
بچه: من دلم نمیخواد خودم باشم آخه هیچ کاری رو نمیتونم انجام بدم...کاهایی که دلم میخواد رو نمیتونم انجام بدم آخه خیلی بچه ام
رحمان: خوب بهت میگم اصلا یادت میدم که چطوری باید بزرگ بشی!
بچه: من دلم میخواد بزرگ بشم یکدفه تو این کار رو واسم میکنی؟
رحمان: نه...
بچه: نامرد واسه چی؟
رحمان: وقتی میتونی بزرگ بشی که چیزای گنده بخوای باید آرزو های گنده داشته باشی!!
بچه: مثل تو!!!!
رحمان: اه منو ولکن بابا من رسیدم به فیتیله فکر زمستونم بیکسا آخر و عاقبت ندارن اول پدر خودشو ن درمیاد بعد پدر مردم رو درمیارن بچه اینقد خودتو شکسته نگیر راست وایسا آها اینجوری...
بچه: حالا شدم مثل تو
رحمان: بابا شدی مثل خودت اینقده دوست داشتم اندازه تو می شدم اونوقت میدونستم که چی کار کنم..آره میدونستم
بچه:تو بچه خوبی هستی اصلا بیا جا هامون عوض!!؟
رحمان: اه هی نچسب به من بابا آدم خودت باش وگرنه اینجوری وضعت هیهاته
بچه: یعنی چی؟
رحمان: بلا سرت میارن
بچه: کیا؟
رحمان: خلافی ها دوایی ها هر آدم نکبتی که بگی
بچه: اوم...حالا فهمیدم آدم بدا
رحمان: ایولا...
بچه: من که کاری باهاشون ندارم !
رحمان: اونا کارت دارن کارشون اینه
بچه: باید ازشون بترسم؟
رحمان: نه اونا همینو میخوان ولی اگه ازشون بترسی باختی فهمیدی بدبخت بیچاره!؟
بچه: فحش نده!
رحمان: فوحشت میدم توسرت میزنم پولاتم ازت میگیرم ببینم حالا دوست داشتی بابات اینجا بود!!؟
بچه: آره..
رحمان: ببینم اگه دست بابات رو داشتی چی کار میکردی خرچسونه؟
بچه: کارمیکردم..
رحمان: بابات اگه دست داشت یه کاری میکرد عین تو گریه نمیکرد
بچه: اون دست نداره که کار کنه..
رحمان: اون دستش تویی
بچه: اون دستش کنده گم شده
رحمان: اون دستش رو شون توهء
بچه: قشنگ بود
رحمان: مثل تو
بچه: زور داشت مردونه ی مردونه
رحمان: اه بچه یه کاری بکن کاری که تا حلا بابات هم نتونسته باشه انجام بده...
بچه: آی بابا..
رحمان: آره اونم الان داره تورو صدا میزنه بچه
بچه: اصغر
رحمان: بچه بچه
بچه: اصغر اصغر اصغر
رحمان: بچه بچه بچه
بچه:(سیلی میزند)اصغر
رحمان: یالا پولا رو رد کن بیاد
بچه: باشه(فرار میکند)زکی بیا بگیرش
رحمان: وایسا بینم...بقیش کو؟
بچه: همش همینه حالا پسشون بده ببینم!!
رحمان: پولا رو
بچه: آره
رحمان: بد بخت پشت گوشت رو دیدی پولاتم دیدی!!
بچه: اون پولای منه...
رحمان: از کجا آوردی؟
بچه: مپل خر کار کردم مثل سگ سگ دو زدم..
رحمان: حالا هم یه کاری کن مثل آدم
بچه: چه کاری؟
رحمان: بیا پولاتو از من بگیر!!
بچه: پولامو بده!!
رحمان: اگه ندم؟
بچه:پولامو بده
رحمان: اگه ندم؟
بچه: د پولمو بده دیگه!!
رحمان: اگه ندم؟
بچه: داد میزنم ها
رحمان: اه عجب کار سختی!!
بچه: بابا..........
رحمان: خاک تو اون سرت!
بچه: چرا میزنی؟
رحمان: پولای توه یا پولای بابات؟
بچه: پولای خودمه..
رحمان: (رسول را از دور میبیند)رسول!رسول! ببین بچه جون از اون اولش هم کاری باهات نداشتم فقط میخواستم بهت بگم که آدم خودت باشی
(پول های بچه را به همراه دست مزدش به او میدهد وخوشحال از صحنه میرود)
بچه:(به افق نگاه میکند) واکسی ..واکس..
پایان
برچسب:
نویسنده: مریم نظری