اشخاص :
- دختر (خاطره )
- زن
مکان :
اتاق پذیرایی .مبله .نسبتا"شیک وامروزی
زمان:
بعداز ظهر یک روز گرم تابستان
(تاریکی مطلق .سکوت صحنه را موسیقی ملایمی می شکندو سپس صدای نجواگونه ی مرد که همزمان با نوشتن روی کاغذ می خواند .)
صدای مرد – عشق ...عشق ...عشق ... عصاره ی عمرآدمها...دغدغه ی لحظه های غم زده ی زندگیشون .. از غار نشینی تا به حالا ..بانی بودن من.تو و همه ی این عروسکهای نقاب زده که اسمشون انسانه...(آه می کشد .) فقط عشق به تو ... واین قلم که ...
(درهمان تاریکی صدای بازشدن در به گوش می رسد و متعاقب آن صحنه به آرامی روشن می شود.دخترروی مبلی به خواب رفته، بادفتری گشوده روی سینه اش .)
صدای زن –خاطره .. خاطره .. کجایی عزیزم ؟
(دختر از خواب برمی خیزد.دفتر را می بندد وآن را زیر بالشتک روی مبل می گذارد.زن وارد می شود .)
زن –اوووه ه ...
(دستکش های سفیدش رادر می آورد و به همراه ساک دستی وکیفش روی میز می گذارد .)
زن –رانندگی توی این ترافیک سرگیجه می آره .( پنجره را باز می کند . )... چه دمی داره هوا ! ..مثه جهنم داغه ...
دختر – سلام ..
زن –سر دردت خوب شد؟..ُاه ُاه چه بادی کرده زیر چشمات..انسی که اومد بگو یه کم خاکشیردم کنه ضماد کن روشون ..گرفتی خوابیدی ؟اونم تو بزرگترین روز زندگیت ؟
(لباسی را از ساک دستی اش در می آورد .)
زن –چند تا مزون وبهم ریختم ...رو این یکی حرفی نیس .
دختر – مامان ...
زن –مجال نمی دم روش ایراد بذاری .. کم نازتو کشیدم بیای ؟ ..ناسلامتی مجلس خواستگاری تو اِ نه من .اولین چیزی که دیده میشه لباسته .
دختر –مامان ...(دختر میخواهد چیزی بگوید امازن انگار نمی شنود یاگوش نمی دهد.)
زن –شرط می بندم برقش چشم همه رو می گیره .
(دختر لباس را می گیرد و روی مبل می گذارد .)
دختر –خواب بدی دیدم ...
زن –همه از زیادی خوردن کابوس می بینن تو از لب نزدن به غذا .رنگ و روی زردتو دیدی؟ یه وقت فکر نکنن چیزیته ؟
دختر –بابارو دیدم ...
زن –هووووه ..
دختر –پشتشو بهم کرده بود. خط اخم عجیبی وسط پیشونیش بود ...
زن –حسنی اگه بخت داشت پشت عطسه اش چخت داشت . شب خواستگاری خواب مرده شگون نداره .
دختر –تازنده بود اون طور غمگین ندیده بودمش . باهام حرف نزد . باورت میشه ؟
زن –همه ش مال اضطرابه ... پاشو یه آبی بزن صورتت .. یه فاتحه هم برا بابات بفرس .
( صدای بسته شدن در )
زن _ انسی یه ..خدا کنه آت آشغال بار نکرده باشه .
(ازصحنه خارج می شود.دختر گوشی همراهش را از روی میز برمی دارد و نگاهی به آن می اندازد . )
صدای انسی _ سلام خانوم جون .. نفسم بند اومد ..خوبه میوه ها ؟ شیرینی هایی هم که گفتین سفارش دادم یه ساعت دیگه میرم دنبالشون.
صدای زن –بیا بالا که کلی کار ریخته سرم ...خوبه .زحمتشون با خودت . قربونت یه دستی هم به کل خونه بکش. آبروداری کن .
صدای انسی –چشم خانوم .
زن ( وارد میشود . ) – امتحان کردی ؟
دختر ( گوشی را به او می دهد . )- ببین مامان ....به محض بیدار شدن برام اومد .
زن (می خواند و بی اعتنا به کناری می نهد .) –خواستن سر به سرت بذارن ...لابد یکی ازکشته مرده های شهرامه .نترس. کاری از پیش نمی برن ...تو قشنگی دختر .. شهرام می گفته مثه انگشتر الماسی اما اونا یه مشت بدلیجاتن .
(همراهش را از کیف دستی اش در می آورد .)
زن – ببین .. برا من هم میاد .. مدتیه . (بلند بلند می خواند . )
- زندگی شو جهنم می کنی ...
- لیاقت خاطره بیش تر از اینهاس...
- دست از سر دخترم بردار و گرنه ...
زن – اوه ..فکر می کنی بابات دستشو از گور در آورده بیرون و می خواد ریشه بخت واقبالتو خاکستر کنه ؟ نه جانم اختیار مرده ها دست زنده هاس .
(لباس را به تن دختر اندازه می گیرد . )
زن –ازبی عرضگی خودمونه که شغال توکاهدون بچه میذاره .نباید بذاریم کسی مرده باباتوآلت دست کنه ..خوبه.اندازه ی اندازه س..
دختر –شماره ش که نیفتاده ...به نظر شما چرا بابا مخالف این ازدواج بود ؟
زن (سریع واکنش نشان می دهد .)-خودش بهت گفته بود ؟
دختر – لازم بود؟... ندیدین چه حالی شد وقتی شنید با سیمین خانوم قول وقرار هایی گذاشتین ؟
زن – بابات از اولش بادوستای من مشکل داشت .البته بی حالی اون روزش مال تومور توی سرش بود .
دختر –چرا اومد به خوابم ؟ اونم امروز .
زن – جمع کن خودتو دختر. یه ساله بابات رفته زیر خاک .هنوز باور نکردی ؟کس دیگه ای جای شهرام بود الان با یکی از خاطر خواهاش تو پاریس ماه عسلشو می گذروند .
دختر –کاش زنده بود و ازش می پرسیدم .کاش می شد با اجازه ش پای سفره عقد بله می گفتم .
زن –اگروبامگر تزویج کردن ازاونهادخترکی شدکاشکی نام ..پاشو دیگه وقت تنگه .اگه بابات زنده بودالان حتما"واسه عروسی ت شعر می گفت .
( هر دو فیکس می شوند .صدای سوت زدن . متعاقب آن صدای مرد . )
صدای مرد – کاکلی من بیدار شو . این آخرین هدیه ی من به تو اِ ...قصه نیس . نه . شعر هم نه ... اینها درده ...درد عشق .. درد پردرد تنهایی ..
زن –می خوام امشب از همیشه جذابتر باشی .یه دستی به سر و روت بکش .
دختر – تردید دارم ...اون خواب .این پیامک .." عقربهای توی گور نیستن که به جسم فرسوده م نیش می زنن..استخونام از سرماش نمی لرزه..فکر ازدواجت با اونه دخترم ..که بدتر از آرواره های مورچه هاباقیمونده ی تنم رو ریز ریز می کنه ..".
زن - کار خودشونو کردن آره ؟ اما کور خوندن .این لقمه گنده تر از دهن بقیه س ...شک نکن عزیزم ..شهرام اگه لب تر کنه هزار نفر حاضرن زنش بشن .
دختر – بسه مامان . من چه ایرادی دارم که مثه گوسفند جلو پای شهرام و مادرش قربونی م می کنی ؟
زن – اشتباه نکن . من فقط ....
دختر – از این که می خوای مثه عروسک بزکم کنی بدم میاد .
زن – خیلی خب ..خیلی خب ...راجع به همه ی اینها حرف می زنیم .اما الان نه .باشه ؟بذار امشب به خیر و خوشی بگذره بعد .
دختر - .....
زن – انسی .اون قرص های اعصاب من کجاس ؟
صدای انسی – همونجا روی میزه خانوم .
(قرصی را بدون آب قورت می دهد . کنار دختر می نشیند و با اشاره از او می خواهد شانه هایش را مالش دهد .دختر دست به شانه ی او می گذارد .هردو فیکس می شوند . )
صدای مرد _شونه های کوچیکت حالا باید اونقدر قوی شده باشه که بتونه بارتنهایی منو به دوش بکشه .آره ..آره تو دیگه بزرگ شدی عزیزم...بزرگ شدی .
(گوشی زن زنگ می زند . )
زن – سیمین خانومه ..(خودش را جمع و جور می کند .)...جانم.. آره عزیزم ...حتما" ..حتما " ....چشم انتظاریم .....امری نیست؟هر چی شما دوست داشته باشین ... اصلا" هر چی خودتون بپسندین . خدانگهدار .
زن – چه فهم و شعوری دارن .دیسیپلین عالی .می خواستن بدونن چه گلی دوس داری ....اگه این ازدواج سر بگیره دیگه هیچ آرزویی ندارم ... خودت بگو اگه بابات زنده بود چه ایرادی می تونست رو شهرام بذاره ؟
دختر – می دونم مامان .جذابه..شیکپوشه. خانواده اش اصیلن.پولدارن .
زن –ومهم تر این که اهل کاروپیشرفته .
دختر – اما انگار یه چیزی کم داره .حتی شبیه بابا هم نیست .
زن –نذار حرمت مرده رو بشکنم .منظورت حالت عارف نمای الکی پدرته؟با یه مشت شعر و نوشته های نامفهوم دور از زندگی؟...آب شور نخوردی که قدر آب شیرین رو بدونی .
دختر –...... اولین عشق هر دختری ..... پدرشه . (فیکس می شوند .)
صدای مرد – حالا که درد داره جسم و روح خسته مو از پا می ندازه تنها به عشق تو مینویسم ...برای تو .. ترحمت رو نمی خوام . فقط بهم توجه کن ... بخاطر خودت ...
(زن سیگاری آتش می زند .عصبی و دستپاچه است .تند تند صحبت می کند . )
زن –فراموش نکن که من مادرتم .خیر و صلاح تو تنها چیزیه که می خوام .یه نفر می خواد همه چی بهم بریزه . توتا امروز موافق این ازدواج بودی .پس این حرفها چیه ؟
دختر – انگار شما بیش تر از من مایل به این وصلتین ؟
زن _ من سیمین و می شناسم . رگ و ریشه داره .خوش سلیقه س .هر کی رو راه نمی ده تو خودشون .باید خوشحال باشی که می خواد عروسش بشی . شهرام هم که همه چی تمومه ماشاءا... قدر این نعمتو بدون .
دختر – نعمت ؟
زن – پلو اگه خوردیم سر سفره ی بزرگون خوردیم .از بچگی ت آرزوی همچی روزی رو داشتم .خودم که خیری ندیدم ..عشقی ندیدم تو زندگیم ..می خوام تو خوشبخت باشی . (دست دختر را میگیرد.او را می چرخاند و می رقصاند.)
زن - ...فکرشو بکن . می شی عروس خانواده ی بزرگ اقتداری ...دست تو دست شهرام ...میون اون همه مهمون،تو سرسرای باشکوه خونه شون چرخ میزنی . پا می کوبی وگرد و غبار حسرت می پاشی تو چشم دشمنات .
(صدای شکستن لیوانی زن را از رویاهایش بیرون می کشد .)
صدای انسی – می بخشید . رفع قضا بلا بشه ان شاءا... .
زن - دلمو آشوب کرد ... فکر می کنی همه چی مرتبه؟..کاش بابات یه تکونی به خودش داده بود و به جای ورق سیاه کردن، می زد به کار تجارت . مثه شوهر سیمین خانوم. وضعمون کلی فرق می کرد .الانم می تونستیم سرمونو بالاتربگیریم . البته غم به دلت راه نده هر مردی آرزوشه دست لعبتی مثه تو رو بگیره و پز بده .
دختر – گاهی که بابا گرم نوشتن بود، جاش نامه هاشو جواب می دادم . برا خواننده های پرو پاقرصش ، کتاب امضاء شده می فرستادم ...(زن دستمالی بر می دارد و باوسواس مشغول تمیز کردن نقطه ای که توجهش را جلب کرده می شود .) وقتی شعر می خوند،صداش مثه شرشر آب رودخونه روح آدمو به وجد می آورد .تو عالم بچگی پری قصه های بابا من بودم . پدرم از هیچ مردی کمترنبود ...
زن – انسی هنوز که گرد و خاک داره اینجا .
صدای انسی – تازه گردگیری کردم خانوم جون . غم به دل ندین . همه جابرق می زنه .
دختر – دلتنگشم مامان...
زن – یادت میره .خاک سرده ..
دختر – گاهی از کلاسهای دانشکده می زنم . میرم جلسات شعر و قصه .با این حال اون لذتی که از کتاب خوندن بابا می بردم تکرار شدنی نیس .
زن - شکر خدا ! حسرت خانوم دکتر شدنت رو که به دلم گذاشتی ، حالا هم کلاس های دانشکده تو یه لنگه پا می ری .
دختر – مرهمی که ادبیات روی روح زخمی آدمها می ذاره، تو نسخه ی هیچ دکتری نمیشه پیدا کرد .
زن – اون درسی که تواز رو می خونی من ازبرم .می دونم دل به دانشگاه نمی دی .اگه کار من به بیمارستان نکشیده بود همین حقوق رو هم نمی خوندی .
دختر –خب من ....
زن – منت سرم می ذاری که دل خوش کنک من می خوای بشی خانوم وکیل .اما داری پا جاپای بابات میذاری .
دختر – ...من که محض خاطر شماسنگ گذاشتم رو دلم .
زن – هی...اگه پدر بالا سرم بود،اگه مادرم مجبورنبود بره کارخونه تا بوق سگ جون بکنه ..اگه جای نگهداشتن خواهرم درس خونده بودم ..کسی بودم برا خودم .لازم نبود منت بچه مو بکشم که درخت آرزوهای منو آب بپاشه .
(تظاهر به گریستن می کند .دختر دستمالی به دستش می دهد.)
دختر _ مامان ...
زن – سر به سر این زخم کهنه نذار .کم پیسی نکشیدم .
دختر – فراموش کن مامان . اصلا" حرف شما . باشه ؟
(زن او را در آغوش می گیرد . فیکس می شوند. )
صدای مرد – نمی ذارم تو آغوش غم بری .نه... تو بهاری دختر . نباید خزون پرپرت کنه .
(صدای زنگ در )
صدای انسی – باز می کنم خانوم.
زن – کی می تونه باشه ؟
(بیرون می رود .)
صدای انسی – کسی نبود ،فقط اینو از لای در انداخته بودن تو .
زن (پاکتی در دست باز می گردد.)- مال تو اِ ؟ شایداز دانشگاس .تمبر و مهر که نداره.
( زن پشت پاکت را می خواند و لحظه ای می ماند .)
دختر – از کجاس ؟ .... چیزی شده مامان ؟ .... حالتون خوبه ؟
زن – اوایل همیشه این طور صدام می کرد ...
( دختر سرش را تکان می دهد که یعنی چیزی نفهمیده . زن مستاصل است .دختر پاکت را می گیرد . )
دختر _ برای تو که روزی گل بانوی باغ قلبم بودی و حالا ...
زن (در حالتی خلسه ما نند ) – تو زیبایی گل بانو ..زیباتر از گلهای وحشی صحرا ...( خودش را جمع و جور می کند . ) لعنت به .... . هرکی اوستای اونه ، شاگرد منه . بلاخره میفهمم دست کی تو این ماجراس . رسواش می کنم ...
دختر – آروم باشین ... رنگتون پریده . (میخواهد نامه را کنار بگذارد اما زن مانع می شود .)
زن – بده ش من ... خصوصی ترین لحظه های زندگی ما شده وسیله ی تفریح مردم . حتما تو یکی از سطر های این نامه خودشو لو می ده .
زن – ((سلام ... این نامه رو از جهنم برات می فرستم...نه از جهنم اون دنیا که اینجا،هنوز تکلیف کسی روشن نیست ... از جهنمی که تو برام ساختی ...و..نه بخاطر خودم ...که محض نجات دخترم ....)).جالبه .هرکی بوده خوب براش نوشابه بازکرده ..جهنم ،زندگی من بود نه اون ..
دختر – و برزخ، زندگی من .. آخرین باری که دور هم بودیم یادم نیس . ..حتی دعوا کردنتون رو به خاطر نمی یارم ...چه آرامشی به آدم میده شب با صدای صحبتهاوخنده های پدر و مادر چشم رو هم بذاری .....اما فقط سکوت..سکوت .. سکوت ...تنها خاطره ی پررنگ من از زندگی شما دو تا .
صدای مرد – دیگه می خوام این سکوتو بشکنم .. تو باید بد ونی ..تلخ یا شیرین ..قلم اگه یاری کنه ، همه چی رو برات نوشتم دخترم .. قصه زندگیمو ...
زن( نامه را می خواند . ) - ..((قصه ی زندگی من .. قصه ی عشق .. حسرت .. تنهایی ..))
دختر _ عشق ..؟
زن – ( آهی می کشد .) ...مثه قصه های لیلی و مجنون .. خودش این طور می گفت .. "یه لحظه هایی هست تو زندگی که احتیاج به جاودانه شدن پیدا می کنی . اون وقت یه عشق حتی اگه زمینی باشه، میتونه ماوراییت کنه." اوایل از این جوکهای عاشقانه زیاد می گفت ..همه ش رو هم از اون کتابها یاد گرفته بود .از همون ها که به جای من باهاشون زندگی می کرد ...
دختر – چرا باهاش ازدواج کردین ...؟
زن – خریت ...وقتی یه دختر جوون و بی پول باشی ، از بچگی تحقیرت کنن بخاطر سر و لباست ..اونوقت چندتادوست مایه دار تور بزنی که دست کم بخاطر پز قشنگی ت وتعریفهایی که ازشون میکنی جور جیب خالی تو بکشن ، باهاشون هم پیاله نمی شی ؟ ...گاهی از سر بیکاری شایدم محض تفریح ،تو محفل این شاعرکهای جوون سرک می کشیدیم .همونجا دیدمش ..
( هر دو این صحنه را بازی می کنند .دختر به نقش مرد)
(صداهای درهمی درصحنه می پیچد .انگارعده ای به نوبت و گاه با هم مشغول شعر خوانی یا مشاعره هستند .)
دختر (مرد ) – شما شعر نمی خونید ؟
زن –راستش ....تا حالا نگفتم .
مرد –بعضی ها خودشون شعرن . چه تغزلی داره چشمهاتون ...
زن –من ...
دختر (مرد ) –اون دفعه که اومدین احساس کردم هر شعری بگم در مقابل زیبایی شما لطافتی نداره . میشه شاه بیت غزل زندگی من باشید ؟
زن –من... منظورتونو.... نمی فهمم .
دختر(مرد)–چه قدر دعا کردم یه بار دیگه بیاین اینجا.این بار فرصتو از دست نمی دم .
(صدای شاعران که متوجه آن دو شده اند .)
- شما دو تا به جای شعر دارین همدیگه رو می خونین ؟ (صدای خنده .)
- بخیلی جانم ...مگه نمی بینی شکر خدا شاعر سربزیر جمع ما جفتشو پیدا کرده .
- پس به افتخارشون .(صدای کف )
(فضای خانه .)
زن –بدم نیومد وقتی دیدم تو اون جمعشون چند تایی حسرت منو می کشن .جوونی کردم دختر . همینه که میگم تو عاقل باش .
دختر – شما هم عاشقش شدین ؟
زن – اون قدر دارم غم توشه ،که عاشقی توش فراموشه ....می گفتن دستش به دهنش می رسه ..... وقت قصه گفتن نیست . بذار ببینم ...(نامه را می خواند .).".باتلاق ..باتلاقی که هر چی دست وپا می زدم بیشتر می رفتم توش ..."
زن – چه مزخرفاتی ....( نامه را پرت می کند .دختر برمی دارد.)
(دختر گوشی زن را بر می دارد و مشغول شماره گرفتن می شود.)
دختر – بیا مامان به سیمین خانوم زنگ بزن ...بگو امروز معذوریم از حضورشون .
زن – چی ؟ حرفشم نزن . ( گوشی را می گیرد و قطع می کند . ) می دونی قول و قرار برا ش چه ارزشی داره ؟به حد کافی صبر کردن ..
دختر – من نمی فهمم تو این او ضاع چه اصراریه...لبهاتون می لرزه ..مطمئنم فشارتون هم میزان نیس.
زن– مهم نیست .شهرام یه موقعیته. اگه از دست بره، رفته ...بقیه شو تو بخون.
دختر – اما شما ..
زن – من خوبم .. (قرص دیگری برمیدارد و می خورد .) می خوام زودتر فکرمون از این نامه خلاص بشه و بذاریمش کنار .. خواهش می کنم .
دختر – ( مکثی می کند و می خواند . )"من از تو عشق می خواستم و تو ... چه سنگینه برات وقتی بفهمی شاخه گلی که محو زیباییش شدی و چیدیش بویی نداره . ..فقط خال و خط وآب و رنگ... من از اون مردایی نیستم که زنهای........... ( دختر اندکی می ماند .) احمق ولی زیبا رو ستایش می کنن.اگرچه اول مثله هر مرد دیگه ای در مقابل ونوس زندگیم زانو زدم .."
زن –گفتم که اینها حرفهای بابات نیست .درسته چند سال بوددیگه موقع حرف زدن بهم زل نمی زد.کفگیر به به و چه چه های عاشقونه اش به ته دیگ خورده بود،امااهل توهین هم نبود .
دختر _ شاید به خاطر همین دردشو ریخت تو خودش اونقد که اون تومور لعنتی همه ی مغزشو پر کرد.
زن –کدوم درد؟ خودشو بین یه مشت کتاب حبس کرده بود.اصلا را میداد باهام دو کلوم حرف بزنه .
صدای انسی – خانوم جان .من میرم دنبال شیرنی .امری نیس فعلا" ؟
زن - قربونت .خیالم راحت باشه ؟
صدای انسی – تخت تخت . (صدای بسته شدن در ) .
دختر – بخونم ؟ ( زن با اشاره سر پاسخ مثبت می دهد .)...به من رحم کن ..دخترم ...تنها خاطره ی خوش زندگیمون ..نذار مثله من، تو جهنم تنهایی و تحمل بسو زه ...تو رو قسم می دم به اون روز های اول ازدواجمون ... (در حین خواندن مابقی نامه حال زن منقلب می شود . به طوری که کم کم تعادلش را از دست می دهد و می افتد .دختر غرق خواندن در آخرین لحظه متوجه او می شود . ) ...به اون قلب شنی که رو ساحل گیسوم کشیدم وتو با خنده له ش کردی ..به اون گلو بند ظریف طرح قلبی که هدیه نخستین سالگرد ازدواجمون بهت دادم و فرداش به خاطر مهمونی دوستات با یه کت وکلفت تر عوضش کردی به اون ... (زن می افتد . دختر متوجه او می شود .)
دختر – مامان ....(اورا بلند می کند . ) خدای من .چی شد ؟
(زن می خواهدپاسخ دهد امانمی تواند .نفس نفس می زند .دختر بانامه بادش می زند اورا بلند می کند و روی مبل می نشاند .)
دختر –بهتر شدین ؟می خواین زنگ بزنم اورژانس ..؟چتون شد ..؟
زن ( اندکی بهتر شده .) – با ..با ..ور ..م.. .. نمی..شه.
دختر - خیلی خب .. آروم باشین . دیگه یه خط هم نمی خونم ...
زن – هیچ کس خبر نداشت ..اون قلب شنی .. گردن بند زپرتی که خریده بود ..خدا کمکم کن .. دارم دیوونه می شم ..
دختر – یعنی چی مامان ؟
زن – فقط بین ما دو تا بود .. نه ..اصلا " خاطرم نمی یاد برا کسی گفته باشم ..یعنی ممکنه .. یا بسم ا...
دختر – یعنی واقعا " بابا ...؟
زن (به حالت تهاجمی به اطرافش حمله می برد .) – کجایی ؟ .. چرا دست از سر ما برنمی داری ؟ آره ، اصلا می خوام بدبختش کنم ؟ مگه تو چه گلی به سر من زدی ها ؟...ببین زندگیمو ..همش در جازدیم .. منو ببین ... آفتاب سر دیوارم. ...بذارلااقل خاطره خوشبخت بشه ..دست بردار ... می فهمی ؟ می فهمی ؟( فریاد می زند و گریه می کند .)
دختر _ مامان ..تو رو خدا آروم باش ... رنگ به روت نیس .. انسی . ... همین جا بشین ماما ن .. بذار...
(زن را روی همان مبلی که زیر بالشتکش دفتر چه اول نمایش را گذاشته بود ، می خواباند . خودش بیرون می رود .زن متوجه چیز سفتی زیر سرش می شود . دست به زیر بالشتک می برد و متوجه دفتر چه می شود .می خواهد آن را کنار بگذارد امالحظه ای انگارچیزی توجهش را جلب می کند .دفتر را با کنجکاو ی ورق می زند و بررسی می کند .دختر با لیوانی در دست وارد می شود .با دید ن دفتر چه در دست زن هل می شود و می خواهد بر گردد.)
زن –وایسا... . (دفترچه را روبه او می گیرد .)
زن – چرا ... آخه برای چی ....؟.همش کارتو بود نه ؟
دختر – مامان ..من .. من ...
زن – ...چه نادونی بودم من ..اون خواب .. پیامک ها .. نامه .. چه طور تونستی ؟ ها ؟
دختر – چاره ای نداشتم . من ...
زن - نه ماه تموم حملت کردم .. نوزده سال با خون جگر و دل نگرونی های یه مادر، بزرگت کردم ..سر درس خوندنت ..دانشجو شدنت .. ..اونوقت تو .... یه چیزی بگو ..می خواستی ترس کشم کنی ؟درد بندازی به جونم ؟
دختر – نه. نه. ولی آخه شما ...
زن – باید می دونستم .. دختر باباتی دیگه .. کاش همون وقت ولت می کردم ..پاسوز تو شدم.. خون به جیگر خودم کردم که بی مادری نکشی ...بااون بابای مفلس الکی خوشت ساختم که ....
دختر – بسه دیگه .(زن متعجب از فریاد دختر ،می ماند .) ..تمومش کنین . ..
زن–من ؟!
دختر - دیگه نمی خوام بابای بیچاره مو که تنها اشتباهش ازدواج باشما بود تحقیر کنین .
زن – احترام مادرت رو نگه دار .
زن– مگه شمااحترام باباروداشتین؟ یه عمر نیش و کنایه.زخم زبون . فقط به خاطر یه مشت پول اضافه ای که شوهر فلان الدوله فلان دوست نوکیسه تون معلوم نبود از کجا تو دامن زنش ریخته . یه عمر شما رو بخاطر احتیاج من به مادر تحمل کرد..
زن – تو ..تو چطور می تونی این حرفهارو ...وای خدا ..سرم ... سرم داره منفجر می شه .
دختر - دیگه گول نمی خورم مامان .. شما هنر پیشه خوبی هستین ، حیف که فیلمتون خیلی تکراریه ....یه عمر با اشک دم مشکتون .. با مظلوم نمایی ها ...با قرص های مد روز اعصابتون ..مجبورمون کردین خفه خون بگیریم .. بیچاره بابا.. تنهایی شو خاطره کرد برا من تو این دفتر چه ..(دفترچه را بغل می زند .می بوسد و می گرید .)..کجایی بابا ..؟ می بینی، من حرف می زنم ..دیگه هم برام مهم نیس چی بشه .
زن – خوب مغزتو شستشو داده .. اگه منم قدرت نوشتن داشتم یه طومار درد برات پر می کردم . می دونس احساساتی هستی وگرنه برا من می نوشت .
دختر –( بیرون می رود و با تعدادی نامه بر می گردد .) ... تو این یه سال اصلا رفتین اتاقش ؟.. اینا همه ش مال شما س .. حرفهایی که تو تنهایی قلمبه شده بود تو دلش ..اونم وقتی شما تو مهمونی هاتون باشهین و مهین و سیمین و فلان وبهمان آخرین ژورنالهای مد و لباس و ورق می زدین ..یا برا ی من خواستگار پولدارتور می کردین . بیا مامان . بخونشون .. (نامه هارابه همه جا پر تاب می کند .)
زن – چی کار می کنی ؟ ( تند تند نامه ها را جمع می کند . )
دختر – نترس مامان .. دکور خونه ت بهم نمی خوره ... اینا دین منه به بابا . باید اداش کنم .. یه عمر بخاطر من تحملتون کرد.
در حالی که می تونس با هزار ون دختر ی که آرزوی ازدواج با شاعر بزرگ و با شعوری مثه اون رو داشتن یه زندگی دیگه تشکیل بده..
زن – ای نمک نشناس .. مار تو آستینم پروروندم ...
دختر – می دونستم نمی خواین بفهمین . خیلی خب دیگه .اینجا آخر خطه . ( بیرون می رود و با ساک و مقداری لباس برمی گردد .)
زن – اینا دیگه چیه ؟کجا می خوای بری ..؟
دختر – می رم خوابگاه..ترم تابستونی بر می دارم ..
زن – از خر شیطون بیا پایین ..تکلیف امشب چی می شه ؟ جواب شهرام رو چی بدم ؟
دختر – هه ..فکر می کردم دیگه لازم نیس در موردش حرف بزنیم .. پس برای چی اون نامه و پیامک ها رو از لا بلای نوشته های بابا براتون کپی کردم و نوشتم ؟.. بابام یه پیرهن بیشتر از من پاره کرده بود ..(ساکش را برمی دارد . آماده رفتن .)
زن( جلوی او را می گیرد .) – نمی ذارم بری شهرستان ..تکلیف آبرومون چی می شه ؟ گناه شهرام چیه ؟
دختر – فراموش می کنه .. ما به درد هم نمی خوریم ..اون هیچ عیبی نداره ولی نه برای من ... من یکی رو می خوام که یه کم درد داشته باشه ..درد بشریت ..مثه بابا..( دفترچه را به دست زن می دهد.) ..بخونش مامان ..شاید به درد شما هم بخوره .
زن – صبر کن (می گرید .).. اقلا"درددل من رو هم گوش کن .. (دست دختر را می گیرد .)
دختر – یه عمره دارم گوش می کنم ..درد شمااز بی دردیه ...(دست زن را می بوسد.) ...ببخشید .زیاده روی کردم ....... نمی خواستم اینقدر مستقیم..... مجبورم کردین ...خداحافظ.
(دختر می رود . زن می ماند . باصدای بسته شدن در ، می افتد. )
( زن نگاهی به نامه ها می کند .دوباره آنها را پراکنده می کند . صدای باز شدن در می آید . خوشحال و امیدوار بر می خیزد،اما باشنیدن صدای انسی نومید می نشیند.)
صدای انسی – سلام خانوم ..ببخشید دیر شد .الان همه چی رو ردیف می کنم ...هنوز وقت هست ..
زن - وقت ؟..(بی اختیارنگاهی به دفترچه می اندازد .چند لحظه می ماند .برتردیدش غلبه می کند وآن را می گشاید. فیکس می شود .)
صدای مرد – عشق ...عشق ... عشق ... عصاره ی عمر آدمها ...دغدغه ی لحظه های غم زده ی زندگیشون ..از غارنشینی تا حالا ...بانی بودن من ..تو .. وهمه ی این عرو سکهای نقاب زده که اسمشون انسانه ......
(نور و صدا آرام آرام فید می شوند .)
برچسب:
نویسنده: مریم نظری