خرید بک لینک

اشخاص بازی:
شیطونک
قهرمان
تبسم
نابغه
درخشان
3
)صحنه تاریک است. نوری موضعی در وسط صحنه روشن می شود. همزمان آهنگ شادی نواخته می شود.
شیطونک جست و خیز کنان وارد شده، به تماشاگران تعظیمی می کند. با اشاره ی دستانش موسیقی قطع می شود.(
شیطونک:
سلام دوستان. من شیطونک هستم. دوست خوب بچه ها. کسی که بچه ها با دیدنش شاد میشن، می خندن و
آزاد میشن. گفتم آزاد؟ اونا از چی آزاد میشن؟ خب یه دفعه که نمیشه همه چیز رو گفت. بذارید یه کم تو خماری
بمونید...اما نه. از اونجا که من شیطونک خوبی هستم بهتون میگم. بالاخره شاید شما هم از بچه هایی باشید که من
انتخابتون کنم.برای چی؟ ای بابا این که همه ش معما شد... ببینید هر هشتصد سال یه بار من ظاهر میشم و از بین
بچه ها ... نه نشد. حوصله م سر رفت. خب خودتون ببینید. شاید دوست داشته باشید که بعد با من بیایید. )می خندد(
)آهنگ شادی نواخته می شود. شیطونک دست زنان خارج می شود.نور می رود.
نور می آید.صحنه کلاس درسی است که چهار دانش آموز دارد. قهرمان،نابؽه،درخشان و تبسم.همزمان با روشن شدن
صحنه همهمه ای بین آنهاست.(
قهرمان:
اونجا همه هستن.
تبسم:
با هر کی صحبت کردم گفته می خواد بره اونجا.
نابغه:
ولی شیطونک همه رو نمی بره.
درخشان:
آره منم شنیدم.
قهرمان:
میگن فقط اونهایی که زور زیادی دارن میتونن برن اونجا.
درخشان:
این رو تو میگی.
قهرمان:
نکنه انتظار داری تو رو ببره جوجه؟
درخشان:
چرا نبره دختر تمیز و عزیزی مثل من...
تبسم:
فکرش رو بکن بری اونجا. همه ش اسباب بازی، همه ش بازی.
نابغه:
همه ش تفریح.
قهرمان:
همه ش عشق و حال.
تبسم:
اِ ... این چه طرز حرؾ زدنه.
قهرمان:
اونجا از صبح تا شب خوشیه. دیگه از این درس لعنتی هم خبری نیست.
نابغه:
دلت میاد؟
قهرمان:
بهت برخورد نابؽه؟
درخشان:
اِ ... برو کنار لباسم رو کثیؾ کردی.
قهرمان:
بابا بهداشت.
تبسم:
بستونه دیگه. یه کم مودب باشید.
قهرمان:
بابا عفت کلام.

4
تبسم:
این که گفتی یعنی چی؟
نابغه:
یعنی اینکه ما باید الان یه کاری بکنیم.
تبسم:
برای چی؟
درخشان:
برای رفتن به اون شهر.
نابغه:
این که کاری نداره ما باید از پدر و مادرامون اجازه بگیریم و بعد بریم.
تبسم:
چطوری بریم؟
درخشان:
راست میگه ما که راه رو بلد نیستیم.
قهرمان:
ببینم نابؽه! پس تو اینجا چه کاره ای؟
نابغه:
بر طبق مطالعات من ما باید کاری کنیم تا خود شیطونک بیاد پیشمون.
تبسم:
چطوری؟
نابغه:
باید نکات مثبتمون رو تقویت کنیم.
قهرمان:
نکنه شیطونک هم مثل شماها بچه مثبته؟
نابغه:
نه. ولی یه جورایی... یه جورایی...باور کنید منم نمی دونم. توی کتاب های علمی در این مورد چیزی ننوشتند.
درخشان:
اِ... تو باز چسبیدی به من؟
قهرمان:
بابا وسواس.
درخشان:
دِ آخه بدنش بو میده.
قهرمان:
بوی زور زیادیه که تو بازوهام داره می گنده.
تبسم:
بذارید ببینیم نابؽه چی میگه.
نابغه:
نه خواهش می کنم تو بگو درخشان جان.
قهرمان:
جان... جان... از این حرؾ ها نداشتیم اینجا.
نابغه:
به هر حال بر طبق مطالعات من امروز و فردا سر و کله ی شیطونک پیدا میشه.
تبسم:
و ما باید اجازه ی پدر و مادرامون رو داشته باشیم.
قهرمان:
ولی من تجربه ش رو داشتم.
درخشان:
تجربه ی چی رو؟
قهرمان:
صحبت با بابا، ننه.
تبسم:
یعنی چی؟
قهرمان:
یعنی جواب نمیده.

5
نابغه:
خب شاید راهش رو بلد نبودی.
تبسم:
باید خودت رو لوس کنی.
قهرمان:
همینم مونده این آخر عمری قر و ؼمزه بیام.
درخشان:
باید شیک باشی.
قهرمان:
همینم مونده این آخر عمری سرخاب سفیداب کنم.
نابغه:
باید زرنگ باشی.
قهرمان:
همینم مونده این آخر عمری عین انتر عینک بزنم و دو دو تا چهار تا کنم.
تبسم:
پس می خوای چه کار کنی؟
قهرمان:
ببینم بابا ننه ی شما اجازه میدن؟
نابغه:
چرا ندن. اتفاق به این مهمی اون هم هر هشتصد سال یه بار.
درخشان:
تو باز اومدی نزدیک من؟
قهرمان:
برو بابا ... توهّم.
تبسم:
نابؽه جان!
نابغه:
جانم... جانم... جانم.
قهرمان:
تو نمی تونی مثل آدم حرؾ بزنی؟
تبسم:
یه راه پیش پای این بنده ی خدا بذار.
قهرمان:
راه نمی خواد من که مثل شماها بچه ننه نیستم. نهایتش درمیرم.
نابغه:
در میری؟؟؟
درخشان:
چه بد.
نابغه:
چه زشت.
تبسم:
چقد ؼیر اخلاقی.
نابغه:
خیلی خب سه به یک. تصویب شد.
درخشان:
تا فردا.
)نور می رود.
نوری نقطه ای در گوشه ای از صحنه روشن می شود.نابؽه در میان این نور.(
نابغه:
قول میدم درسم رو هم بخونم.
صدای مادر نابغه:
ما از بزرگ ترهامون شنیدیم که هر کی رفته اون شهر تنبل شده.

6
نابغه:
بر طبق مطالعات من هیچ هم اینطور نیست.
صدای مادر نابغه:
اون بچه ها رو گول میزنه.
نابغه:
چرا باید این کار رو بکنه؟
صدای مادر نابغه:
یه نگا به پسر حسین آقا قصاب بنداز. هر چند سال تو یه کلاس درجا میزنه. بس که تنبله.
نابغه:
خب این چه ربطی به من داره؟
صدای مادر نابغه:
تمام بچه های تنبل از نسل اون آدمی هستند که هشتصد سال پیش رفت تو شهر شیطونک و تنبل
شد.
نابغه:
ولی من کتاب هام رو هم با خودم می برم.
صدای مادر نابغه:
الان فصل امتحاناته.
نابغه:
چند روز بیشتر نمی مونم.
صدای مادر نابغه:
گفتم نه.
نابغه:
برطبق مطالعات من پدر و مادرهایی که به خواسته های بچه هاشون توجه نکنن جیز میشن.
صدای مادر نابغه:
دیگه داری حوصله م رو سر می بری ها.
)نور میرود.
در گوشه ای دیگر از صحنه نوری موضعی روشن می شود. تبسم در میان این نور.(
تبسم:
مامان جونم.
صدای مادر تبسم:
گفتم که نه.
تبسم:
مامان جونم.
صدای مادر تبسم:
حالا چرا انقد خودت رو لوس می کنی؟
تبسم:
تو که من رو خوب میشاسی قول میدم اونطوری که میگی نشم.تازه نابؽه جون هم هست.
صدای مادر تبسم:
اِ این چه طرز حرؾ زدنه. نابؽه. فقط نابؽه ی خالی.
تبسم:
خیلی خب. حالا برم؟
صدای مادر تبسم:
می دونی من چقدر زحمت کشیدم تا تو رو این طور با ادب بار بیارم؟هه حسرت تربیتت رو
بخورن.می دونی امروز مهناز خانم چی می گفت؟ نه نمی دونی دیگه. می گفت ای کاش دختر منم یه خورده به تبسم
می رفت. اونوقت تو می خوای من رو بذاری و بری اونجا که همین یه خورده اعتبار ما هم پیش در و همسایه از بین
بره. نه اجازه نمیدم معلومه که اجازه نمیدم. چی فکر کردی فکر کردی من...
تبسم:
مامان!
صدای مادر تبسم:
هان!

7
تبسم:
بسه دیگه فهمیدم.
)نور می رود.
نوری نقطه ای در گوشه ای دیگر از صحنه روشن می شود.درخشان زیر نور.(
درخشان:
دِ آخه بابا من همه جوره خودم رو آماده کردم. حتی دندونهام رو هم مسواک زدم. ببین.
صدای پدر درخشان:
نه.
درخشان:
آخه همه ی دوستام میرن.
صدای پدر درخشان:
این که نشد شاید همه بخوان خودشون رو بندازن توی چاه.
درخشان:
من مواظب خودم هستم.
صدای پدر درخشان:
گفتم نه. یه نیگا به دور و بر ت بنداز هر آدم کثیؾ و بو گندویی که می بینی اجدادش از نسل
همونی بوده که یه روزی رفته به اون شهر.
درخشان:
بابا...
صدای پدر درخشان:
دیگه کافیه.اگه قراره جایی بری باید با پدر و مادرت بری. الان هم تو سنی هستی که باید به
حرؾ اونها گوش بدی.
درخشان:
ولی منم...
صدای پدر درخشان:
به من اعتماد کن دخترم.
)نور می رود.
نوری موضعی در گوشه ای دیگر از صحنه. قهرمان زیر نور.(
قهرمان:
به هر حال من در میرم ولی خواستم گفته باشم.
صدای مادر قهرمان:
تو خجالت نمی کشی با بزرگ ترت اینطور حرؾ می زنی؟
قهرمان:
د اگه از اول یه بعله ی خوشگل گفته بودی که منم اصلا بحث نمی کردم.
صدای مادر قهرمان:
تو بچه ی اصؽر آقا رو دیدی؟
قهرمان:
بابا اون رو من از بس زدم تو سرش اونطوری شده.
صدای مادر قهرمان:
نه.
قهرمان:
خب پس منم در میرم.
صدای مادر قهرمان:
تو بیخود کردی تمام در و پنجره ها رو قفل می کنم.
قهرمان:
زاپاس همه شون رو دارم.
صدای مادر قهرمان:
بذار پدرت بیاد.
قهرمان:
زکی من رو از پدرم می ترسونی؟

8
صدای مادر قهرمان:
آخه حیؾ نیست بچه ی قدرتمندی مثل تو بره تو اون شهر کوفتی.
قهرمان:
این ها که میگی یعنی نه دیگه.
صدای مادر قهرمان:
آره.
قهرمان:
آره؟
صدای مادر قهرمان:
نه... نه... نه.
قهرمان:
باشه پس من در میرم.
)نور می رود.
نور می آید.صحنه کلاس درس.(
نابغه:
نه.
تبسم:
نه.
درخشان:
نه.
قهرمان:
نه.
همه:
گفتن نه.
قهرمان:
همهش تقصیر شماست.
نابغه:
به ما چه؟
قهرمان:
من تا حالابرای رفتن به یه جا به پدر و مادرم رو نزده بودم...داره خون خونم رو می خوره. دیگه اعصاب
برام نمونده... می کشمتون... آی نفس کش...
)همه فرار می کنند.(
درخشان:
حالا خون کثیفت رو آلوده نکن.
قهرمان:
باشه. ولی فقط به خاطر خانم درخشان.
درخشان:
خب حالا من یه چیزی گفتم. خوشم نمیاد بِهِم نزدیک بشی.
قهرمان:
باشه بابا... بنده ی خدا دچار توهّمه.
تبسم:
حالا چه کار باید بکنیم؟
نابغه:
بر طبق مطالعات من باید منتظر باشیم تا سر و کله ی خودش پیدا بشه.
درخشان:
ولی آخه کی؟
نابغه:
بر طبق محاسبات من اون تا یه دقیقه ی دیگه از اینجا رد میشه.
همه:
چی؟

9
قهرمان:
پس چرا انقد دیر خبر دادی نفله؟)یقه ی نابؽه را می گیرد.(
تبسم:
مواظب حرکاتت باش پسره ی جلؾِ مزلؾ.
قهرمان:
با منی؟
درخشان:
الان وقت این حرؾ ها نیست.
قهرمان:
فقط به خاطر تو.)او را رها می کند(
نابغه:
باید صداش کرد.
درخشان:
چقد دیگه وقت داریم؟
نابغه:
همین حالا.
همه:
شیطونک...شیطونک...شیطونک...
شیطونک:
کی بود... چی بود... کجا بود ... کی من رو صدا زد؟
همه:
سلام...
شیطونک:
به به...چه بچه هایی...چه بچه هایی...)آن ها را برانداز می کند.(من در به در دنبال بچه هایی می گشتم
که بخوان با من بیان شهر شیطونک. نگو یه عده خودشون رو آماده کرده ن و کوله بارشون رو هم بستن.
نابغه:
ولی یه مشکلی هست.
شیطونک:
پدرا و مادرا؟
نابغه:
تو از کجا می دونی؟
شیطونک:
از وقتی دنیا بوده این مشکل هم بوده.
درخشان:
خب حالا باید چه کار کرد؟
شیطونک:
باید شکستشون داد.باید نابودشون کرد. باید بهشون فهموند چه کارهایی از دست بچه ها برمیاد.
تبسم:
چطوری؟
شیطونک:
با کمک من.البته همیشه باید بدونید زمانی از دست من کاری ساخته ست که شماها هم بخواهید.
همه:
ما می خواهیم.
شیطونک:
خیلی خب من به شما کمک می کنم.
همه:
هورا!!!
شیطونک:
ذوق زده نشید.
قهرمان:
ولی من نمی تونم. با اجازه.)با آهنگی شاد می رقصد(
درخشان:
اِ... این حرکات چیه؟

10
تبسم:
خودت رو کنترل کن.
نابغه:
تبسم جان شما خودت رو ناراحت نکن.
قهرمان:
اگه نمی دونی بدون اونجا همه ش اینجوریه.
نابغه:
همه تو کار درس و مشقن.
قهرمان:
همه ی ورزشکارا کارشون رو از اونجا شروع کردن.
شیطونک:
آفرین به شما بچه های خوب.شما درست گفتید. ولی بزرگ ترین خوبیه اون شهر اینه که هیچ پدر و
مادری اونجا وجود نداره. هیچ کس نیست که بگه بکن یا نکن.هیچ باید و نبایدی نیست. اونجا همه به آرزوهاشون
میرسن.
همه:
هورا!!!
قهرمان:
با اجازه...)می خواهد برقصد(
تبسم:
باز این شروع کرد.
شیطونک:
خب دیگه حرؾ بسه. اگه آماده اید بهتره که بریم.
درخشان:
ولی چه جوری؟
شیطونک:
این که کاری نداره دنبال من بیایید.
تبسم:
ولی پدر و مادرامون؟
درخشان:
اونها اجازه ندادن.
نابغه:
بعد که برگردیم پدرمون رو در میارن.
شیطونک:
اَه دارید حوصله م رو سر می برید. مجبورم می کنید قدرتم رو بهتون نشون بدم.
قهرمان:
چه جوری؟
شیطونک:
من هر هشتصد سال یکبار می تونم یه آرزو رو برآورده کنم. جهنم و ضرر. این دفعه هم آرزوی شما رو
برآورده می کنم.
تبسم:
وای!
درخشان:
تو یه فرشته ای!
قهرمان:
جون!!!
نابغه:
حالا این آرزو چی باید باشه؟
شیطونک:
خودتون بگید.
قهرمان:
من...
درخشان:
من...

11
تبسم:
من...
نابغه:
من...
شیطونک:
می تونید آرزو کنید که همه ی پدر و مادرها سنگ بشن.
همه:
قبول.
شیطونک:
آفرین... احسنت... مرحبا... با کمال میل این آرزو رو برآورده می کنم.
)وردی می خواند. نور صحنه چند بار روشن و خاموش می شود.(
قهرمان:
آخی.
نابغه:
چقد سبک شدم.
تبسم:
چه حس خوبی.
درخشان:
چقد قشنگ.
شیطونک:
این برای اینه که شما به آرزوتون رسیدید.
همه:
هورا!!!
قهرمان:
با اجازه ی بزرگ ترا.)شروع به رقص می کند(
نابغه:
ببخشید تبسم جون ولی منم یه جورایی قر تو کمرم خشکیده.)می رقصد(
شیطونک:
خب دیگه بریم.
)نور می رود.
نور می آید. صحنه شهر شیطونک است.بچه ها شادی می کنند. می خندند و بازی می کنند. شیطونک وارد می شود.
زنگی را به صدا در می آورد. بچه ها دست از بازی کشیده، صؾ می بندند.(
شیطونک:
این ادا اطوارها چیه؟
تبسم:
صؾ بستیم.
شیطونک:
بی خود!!!
قهرمان:
صدات رو بیار پایین!
شیطونک:
ببر صدات رو...بار آخرتون باشه از این قرتی بازیها در میارید.)به مسخره( صؾ بستیم. یا الله متفرق
شید.
)هر یک از بچه ها به گوشه ای می روند.(
تبسم:
ولی به ما یاد دادن مرتب باشیم.

12
شیطونک:
بی خود یاد دادن. هر کار مزخرفی رو که نباید انجام داد. از امروز باید طبق قوانین اینجا زندگی کنید. من
از هر نوع نظم و ترتیبی بدم میاد. از هر کار خوبی بیزارم. شماها هم اگه می خواهید در آینده زندگی خوبی داشته
باشید باید دستوراتم رو مو به مو اجرا کنید. از امروز کلاس درسم رو با شما شروع می کنم.
درخشان:
ولی اون حرؾ ها...
تبسم:
آرزوها..
شیطونک:
همه شون کشک بود.
نابغه:
ولی تو...
شیطونک:
اَه دارید حوصله م رو سر می برید ها...هر حرفی رو که نباید باور کرد. حالا من یه چیزی گفتم.
قهرمان:
ولی بازی...
شیطونک:
بازی... یه بازی ای بِهتون نشون بدم که بابا ننه تون بیاد جلوی چشمتون.
تبسم:
بابا!
شیطونک:
ساکت!
درخشان:
مامان!
شیطونک:
ساکت!!!اونها دیگه سنگ شدن شما هم دیگه بهتره برید بیرون. صداتون که کردم یکی یکی بیایید تو.
یاالله...یاالله...)همه در حال خروج( هوی! تو...تو صبر کن...
درخشان:
چه کارم داری؟
شیطونک:
باید آموزش ببینی.
درخشان:
ولی...
شیطونک:
ساکت! که بهتون یاد دادن مرتب باشید. هان؟
درخشان:
بَ ... بَ ... بعله.
شیطونک:
که یادتون دادن تمیز باشید.
درخشان:
بعله.
شیطونک:
ببین... از اونجایی که من شیطونک معقولی هستم از طریق منطق وارد عمل میشم.
درخشان:
منطق یعنی چی؟
شیطونک:
یعنی اینکه مثلا اگه ما دو تا سیب داشته باشیم دو تا دیگه بهش اضافه کنیم چند تا سیب داریم.
درخشان:
چهار تا.
شیطونک:
نه دیگه پنج تا.
درخشان:
چرا پنج تا؟

13
شیطونک:
چون من می خوام.به همین راحتی حالا فهمیدی؟)سرش را تکان می دهد.(خب حالا گوش کن... بیاییم
فرض کنیم تو توی یه بیابون تک و تنها گیر کردی.بعد از یه مدت پیاده روی تشنه میشی و آب هم همراهت نداری. از
دور یه چشمه ی آب گندیده می بینی. خب حالا چه کار می کنی؟
درخشان:
دنبال یه چشمه ی دیگه می گردم.
شیطونک:
نه دیگه... تا اون وقت مردی. تو باید از اون آب گندیده بخوری.
درخشان:
خب اونجوری هم از کثیفی و میکرب های داخل آب می میرم.
شیطونک:
نه دیگه اینجا دیگه منطق میگه که ممکنه بمیری، ممکنه نمیری... درسته؟
درخشان:
خب آره.
شیطونک:
آفرین معلوم شد که بچه ی باهوشی هستی. پس اینجا تمیز و بهداشتی بودن چی؟... به درد نمی
خوره...درسته؟
درخشان:
خب آره.
شیطونک:
آفرین. پس تو امروز بزرگ ترین درس زندگیت رو گرفتی. این که کثیؾ باشی،نامرتب باشی، مسواک
نکنی، حموم نری. اصلا از قدیم گفتن یه دختر خوب دختریه که بدنش بوی گند بده، آروق بزنه، دست تو دماؼش کنه،
شلخته باشه... فهمیدی؟
درخشان:
فکر کنم دارم دچار تحول میشم.
شیطونک:
گفتم که منطق همه چیز رو حل می کنه.اما برای اینکه درست و حسابی از کار خودم مطمئن شم بذار
حرؾ هام رو بهت تلقین کنم.
درخشان:
چطوری؟
شیطونک:
به این ساعت نگاه کن...)ساعتی جیبی در آورده هیپنوتیزمش می کند.( تو تمیز نیستی کثیفی... تو عزیز
نیستی کثیفی. حالا تکرار کن.
درخشان:
من تمیز نیستم کثیفم. من عزیز نیستم کثیفم.
شیطونک:
آفرین! خب... حالا برو بیرون بگو نفر بعدی بیاد.
درخشان:
)در حین رفتن( من تمیز نیستم کثیفم... من عزیز نیستم کثیفم..
)خارج می شود. نابؽه وارد می شود.(
نابغه:
نوبت منه؟
شیطونک:
بیا جانم. بیا.
نابغه:
بر طبق مطالعات من قرار نبود تو یه همچین بلایی سر ما بیاری.
شیطونک:
مطالعات رو ول کن. منطق رو بچسب.
نابغه:
منطق؟
شیطونک:
آره جونم منطق... ببینم تو اصلا برای چی درس می خونی؟

14
نابغه:
برای اینکه یه دانشمند بشم.
شیطونک:
دانشمند دانشمند... من از این کلمه بدم میاد. خیلی خب گوش بده. بیا فرض کنیم تو یه دانشمند بزرگ شدی
بعد از چند روز تحقیق روی یه مسئله ی مهم که حالا هم حلش کردی گرسنه شدی میری سبزی فروشی سر کوچه
تون. فکر می کنی برای حل این مسئله چند کیلو سبزی بهت میدن؟
نابغه:
فکر نکنم چیزی بدن.
شیطونک:
خب علمی که باهاش نمی تونی یک کیلو سبزی بخری به چه درد می خوره؟
نابغه:
راست میگی ها.
شیطونک:
من همیشه راست میگم.
نابغه:
ولی بر طبق مطالبات من علم بهتر از ثروت است.
شیطونک:
اینها همه ش حرؾ مفته.تو اگه پول نداشته باشی نمی تونی یه جفت کفش بخری تا باهاش بری مدرسه.
بدبخت از گرسنگی می میری.
نابغه:
عجب!
شیطونک:
خب دیدی منطق من چه ها می کنه؟
نابغه:
پس این کتاب ها.
شیطونک:
زمستون بریزشون تو بخاری گرم شو. حیؾ سلول های خاکستری مؽزت نیست که حروم این چرندیات
بشه؟
نابغه:
مطالعات من نشون میده آدم های با منطق آدم های قابل اعتمادی هستند.
شیطونک:
ولی مطالعات من نشون میده که کار از محکم کاری عیب نمی کنه.)ساعتش را بیرون می آورد (تکرار
کن... من یه نابؽه نیستم یه احمقم... من یه نابؽه نیستم یه احمقم...
نابغه:
من یه نابؽه نیستم یه احمقم... من یه نابؽه نیستم یه احمقم...
شیطونک:
خب حالا گمشو بیرون به نفر بعدی هم بگو بیاد تو.
نابغه:
)در حین خروج( من یه نابؽه نیستم یه احمقم...
)خارج میشود. تبسم وارد میشود.(
تبسم:
سلام !
شیطونک:
اَه... چقد من از این کلمه بدم میاد.
تبسم:
سلام نشونه ی ادبه.
شیطونک:
ساکت! دیگه این کلمه رو جلو من به زبون نیار.
تبسم:
ولی بابا و مامانم بهم یاد دادن که ...

15
شیطونک:
بابا ننه ، بابا ننه . بابا ننه ها خیلی وقتها چیزهایی رو میگن که دو ریال ارزش نداره مثلا اینکه تو رو اینقد
مودب و با تربیت بار آوردن به چه دردی میخوره؟
تبسم:
خوب همه من رو دوست دارن.
شیطونک:
دوست دارن دوست دارن. من این جمله رو که میشنوم یه جوراییم میشه. دوست داشتن به هیچ دردی
نمیخوره. مثلا مثلا فرض کن نابؽه و قهرمان تو رو دوست داشته باشن. خوب حالا تو کدومشون رو دوست داری؟
تبسم:
) ذوق زده ( نابؽه رو.
شیطونک:
اون وقت که قهرمان ناراحت میشه.
تبسم:
خوب بشه.
شیطونک:
دیدی... دوست داشتنی که باعث ناراحتی دیگران بشه به تؾ سر بالا هم نمی ارزه.
تبسم:
این که گفتی یعنی چی؟
شیطونک:
یعنی اینکه باید از طریق منطق خودم باهات بحث کنم.
تبسم:
منطق؟
شیطونک:
آره منطق.
تبسم:
منطق دیگه چیه؟
شیطونک:
هیچی بابا جون تو فقط گوش کن. فرض کن داری تو خیابون راه میری که یه نفر بهت تنه میزنه. اون وقت
تو باید چیکار کنی؟
تبسم:
من...خوب معلومه مثل یه دختر مودب سرم رو میندازم پایین و راهم رو میرم.
شیطونک:
نه احمق جون، تو باید سر فحش رو بکشی بهش.
تبسم:
چرا؟
شیطونک:
برای اینکه ممکنه فکر کنه که تو ازش خوشت اومده بعد سر صحبت رو باز کنه.
تبسم:
خوب بعد منم باهاش حرؾ میزنم.
شیطونک:
نه ابله! نه! اون موقع تو باید با مشت بکوبی تو صورتش.
تبسم:
چرا؟
شیطونک:
چون ممکنه فکر کنه ازش خوشت اومده. بعد.... بعد..... نه این قضیه نکته ی ؼیر اخلاقی داره اصلا این
مثال رو ول کن. ببین اصولا بر طبق قوانین فیزیک هر عملی عکس العملی دارد به همان اندازه و درجهت مخالؾ.
تبسم:
این که گفتی یعنی چی؟
شیطونک:
یعنی اینکه اگر کسی بهت تنه زد تو باید برگردی وبهش تنه بزنی. خرفهم شد؟
تبسم:
چرا ؟

16
شیطونک:
دِ اخه ابله در ؼیر این صورت نظم دنیا بهم میخوره همه چیز خر تو خر میشه. نمیشه که جواب بدی رو با
لبخند داد.
تبسم:
چرا نمیشه ؟
شیطونک:
پس صورتت رو بیار جلو که میخوام با مشت دندونات رو بریزم تو شکمت.
تبسم:
برای چی؟
شیطونک:
برای اینکه بعدش تو بهم لبخند بزنی.
تبسم:
ولی فکر کنم این کار خیلی احمقانه ست.
شیطونک:
آفرین... آفرین... آفرین... من یه ساعته فک میزنم که این رو بهت حالی کنم دیگه.
تبسم:
خوب حالا به نظر تو باید چیکار کنم؟
شیطونک:
یه لحظه صبر کن )ساعتش را در میآورد ( بعد از من تکرار کن... من مودب نیستم یه پاچه گیرم... من
مودب نیستم یه پاچه گیرم...
تبسم:
من مودب نیستم یه پاچه گیرم... من مودب نیستم یه پاچه گیرم...
شیطونک:
حالا برو به بعدی بگو بیاد.
تبسم:
)در حین رفتن( من مودب نیستم یه پاچه گیرم ...
شیطونک:
میبینم که لای کتات)دستات( بازه.
قهرمان:
اثر زور زیادیه.
شیطونک:
حیفه اون بازو نیست که پر بشه از زور.
قهرمان:
پس باید چه کارش کرد.
شیطونک:
ببینم تو منطق سرت میشه؟
قهرمان:
منطق دیگه چیه؟
شیطونک:
هیچی... هیچی... تو فقط گوش کن. فرض کن تو خیابون با یکی دعوات شد طرؾ برات چاقو کشید به
نظرت اون وقت باید چه کار کرد؟
قهرمان:
باید با یه مشت فکش رو آورد پایین.
شیطونک:
دِ نه دِ آخه احمق جون اگه چاقو رو بکنه تو شکمت که در جا افقی میشی.
قهرمان:
پس باید چیکار کرد ؟
شیطونک:
باید فرار کرد.
قهرمان:
این که اسمش ترسه.
شیطونک:
خوب اگه آدم بخواد زنده بمونه باید بترسه اصلا از قدیم گفتن ترس لازمه زندگیه.
0913270195 کورش نیک پیام 7
17
قهرمان:
نه نه فکر نکنم.
شیطونک:
ببین جونم همین چند وقت پیش قوی ترین مرد یه کشور رو با چاقو ناکار کردن. می دونی برای چی؟
قهرمان:
برای چی؟
شیطونک:
برای اینکه وقت دعوا در نرفت.
قهرمان:
عجب!!!
شیطونک:
حالا این همه زور تو بازوهاش به چه دردی خورد؟ جز این بود که تمام عمر مجبور بود هی اون همه
زور رو این ور و اون ور ببره.
قهرمان:
عجب!
شیطونک:
حالا این رو نیگا کن و با من تکرار کن... من قوی نیستم یه بزدلم... من قوی نیستم یه بزدلم...
قهرمان:
من قوی نیستم یه بز دلم... من قوی نیستم یه بز دلم...
شیطونک:
خوب حالا بزن به چاک که حوصلت رو ندارم.
قهرمان:
)درحال خروج( من قوی نیستم یه بزدلم....
شیطونک:
)جلوی سن آمده، رو به تماشاگران( خوب بچه های خوبم دیدید که با منطق میشه راه های درست زندگی
رو به بچه ها یاد داد. شما ها هم منتظر باشید که همین روزهاست که برای هدایت شما دست به کار میشم.
)نور میرود.
نور می آید. بچه ها همراه با موسیقی در حال بازی هستند. ناگهان چیزی روی زمین می افتد. موسیقی قطع میشود.
قهرمان جیػ زنان گوشه ای رفته سرش را با دو دست می گیرد. همه به سوی او میروند.(
تبسم:
چی شد؟
درخشان:
اون ترسیده.
تبسم:
ولی اون که از هیچ چیز نمی ترسید.
درخشان:
قهرمان! تو چِت شده ؟
قهرمان:
اون صدا!!!
تبسم:
اون که چیزی نبود. فقط یه اسباب بازی بود که افتاد زمین.
درخشان:
تو که اینقد ترسو نبودی.
قهرمان:
نمیدونم چرا اینجوری شدم.
درخشان:
)رو به تبسم( تو چرا دست تو دماؼت میکنی؟
تبسم:
به نظرم کار نابؽه است. اون میتونه این مشکل رو حل کنه.
درخشان:
کدوم مشکل؟

18
تبسم:
نیگا.)بشکنی میزند.قهرمان ازترس جیػ می زند و ؼش می کند.( اون حتی از یه بشکن هم می ترسه.
درخشان:
یه کاری بکن نابؽه.
نابغه:
من...من...من...نمی دونم چرا احساس می کنم کله م پوک شده.
درخشان:
نکنه خنگ شدی؟
نابغه:
فکر کنم آره.
درخشان:
بلند شو قهرمان.
قهرمان:
اون چیه...اون چیه...
درخشان:
اون هیچ چی نیست. سایته.
تبسم:
نکنه از اون هم می ترسی.
درخشان:
اَه حالم رو بهم زدی.دستت رو از تو دماؼت درآر.)تبسم برایش زبان در می آورد.( بی ادب!
تبسم:
با من بودی.می زنم تو صورتت ها.
)درخشان روی زمین ؼلت می خورد.(
قهرمان:
اِ این چرا همچین می کنه؟
تبسم:
به تو چه.
)تبسم انگشتش را در چشم قهرمان فرو می کند.(
قهرمان:
)زار می زند.( مامان!!!
درخشان:
)به شدت خود را می خاراند.( یکی بهم کمک کنه.
تبسم:
چه مرگته؟
درخشان:
فکر کنم بدنم کرم زده.
تبسم:
آهای نابؽه چه کار می کنی؟
نابغه:
)بی جهت به دور خود می چرخد.(خونه ی خاله کدوم وره از این وره از اون وره.
تبسم:
دیوونه!
درخشان:
این هم که مخش تعطیله.
قهرمان:
اینطوری تو صورتم عطسه نکن. قلبم اومد تو دهنم.
درخشان:
با این باید با یه زبون دیگه حرؾ زد.)مشتی به طرفش حواله می کند.(
تبسم:
مامان!!!)گریه می کند.(
قهرمان:
ای وای دعوا... الفرار.)به گوشه ای پناه می برد.(

19
نابغه:
تو چرا اینطور کردی؟
درخشان:
دست خودم نیست.
تبسم:
من رو می زنی؟)تخمه خورده پوست تخمه را به صورتش پرتاب می کند.(
قهرمان:
خدا رحم کنه.
درخشان:
پس تو کدوم گوری هستی نابؽه.
نابغه:
آش کشک خالته بخوری پاتِه نخوری پاتِه.
)شیطونک وارد شده، آنها را تماشا می کند. بلند بلند می خندد. لحظه ای بعد زنگش را به صدا در می آورد. بچه ها
دست از دعوا می کشند.(
شیطونک:
می بینم که به آمادگی کامل رسیدید. خب حالا دیگه باید آماده بشید که تا چند دقیقه ی دیگه شما رو به شهر
خودتون برگردونم.
درخشان:
ولی مگه تو نگفتی که ما تا همیشه اینجا می مونیم.
قهرمان:
بازی می کنیم.
تبسم:
ما رو به آرزوهامون می رسونی.
شیطونک:
ای بابا حالا من یه چیزی گفتم حالا شما چرا باورکردید.
درخشان:
یعنی اونا همه دروغ بود.
شیطونک:
خب معلومه جانم.
تبسم:
پس پدر و مادرهامون؟؟
شیطونک:
دیگه به اونها احتیاجی ندارید.
درخشان:
ولی اگه اینجوری برگردیم همه بهمون می خندن.
تبسم:
نابؽه تو نمی خوای یه چیزی بگی؟
نابغه:
ها...چی...من...
درخشان:
ولش کن بابا اون فعلا تعطیله.
شیطونک:
) قاه قاه می خندد.(خودتون رو برای برگشت آماده کنید.
تبسم:
حداقل یه آرزوی دیگه ی ما رو برآورده کن.
قهرمان:
ما رو مثل اولمون برگردون.
شیطونک:
من که بهتون گفتممن فقط هر هشتصد سال یک بار می تونم بر آورده کنم. می تونید تا هشتصد سال دیگه
صبر کنید.
درخشان:
ولی تا اون موقع...

20
تبسم:
)ادایش را در می آورد.( ولی تا اونموقع...)شیطونک به آنها می خندد.( باور کن دست خودم نیست.
شیطونک:
خب دیگه آماده شید.)خارج می شود.(
قهرمان:
من می ترسم.
تبسم:
چاره ای نیست باید یه کاری بکنیم.
درخشان:
نابؽه!
نابغه:
به من بگید کله پوک.
درخشان:
رو تو نمیشه حساب کرد. قهرمان!
قهرمان:
نه تو رو خدا نه من از ترس زبونم رو هم نمی تونم حرکت بدم. ببین...)زبانش را مانند چوب خشک بیرون
می آورد.(
درخشان:
اشکال نداره.مخت که کار می کنه. تبسم!
تبسم:
باید یه کاری کنیم. ولی باید من رو تحمل کنید.)اورا می زند.( ببخشید دست خودم نیست.
درخشان:
باید همه همدیگه رو تحمل کنیم.
قهرمان:
اینها چی بود ریختی تو سرم؟
درخشان:
یه خورده از شیپیش های تنم بود.
قهرمان:
برای در رفتن از اینجا روی من حساب نکنید ها.
تبسم:
باشه بابا فهمیدیم.
قهرمان:
گفتم که گفته باشم.
نابغه:
دیشب پریشب اشکنه خوردم خدا رحم کرد که نمردم.
تبسم:
نابؽه مون هم که فعلا هنکه.
درخشان:
ما همه ی اخلاق های خوبمون رو از دست دادیم.
قهرمان:
به نظرتون باید چه کار کرد؟
تبسم:
باید خودمون یه کاری بکنیم.
درخشان:
نابؽه خنگ شده. من، کثیؾ. تو هم بی تربیت.قهرمان هم ترسو. ما باید...
نابغه:
باید...
قهرمان:
باید...
تبسم:
ما باید بفهمیم که اصلا چطور شد که اینجوری شدیم.
قهرمان:
اون گولمون زد.

21
درخشان:
خودمون هم خواستیم.
قهرمان:
برای در رفتن از اینجا روی من حساب نکنید.
تبسم:
توجه نکنید پارازیت بود.
درخشان:
ما باید..
قهرمان:
باید...
نابغه:
باید...
قهرمان:
)با ترس( اون صفت های خوبی رو که داشتیم دوباره به دست بیاریم.
نابغه:
ولی شیطونک اونها رو از ما گرفته.
تبسم:
خب پس باید سعی کنیم صفت های خوب خودمون رو توی بقیه ایجاد کنیم.
درخشان:
ولی چطوری؟
تبسم:
قهرمان باید زرنگ بشه. نابؽه، قوی. درخشان، با ادب. منم تمیز.
درخشان:
ولی این کار خیلی وقت می بره.
تبسم:
اصلا وقت نمی بره.
)موسیقی پخش می شود. همگام با موسیقی بچه ها صفات خوب خود را به یکدیگر آموزش می دهند.شیطونک وارد
می شود.موسیقی قطع می شود.(
شیطونک:
خب دوستان آماده اید که برگردید؟
تبسم:
آره ولی پدر و مادرامون.
شیطونک:
اونها دیگه از دست رفتن.
قهرمان:
چرا؟
شیطونک:
تا روزی که من هستم اجازه نمیدم هیچ پدر و مادری باشه تا به بچه ها امر و نهی کنه. به خصوص بچه
هایی که من تربیت کردم.
تبسم:
ولی ما اونی که تو می خوای نشدیم.
شیطونک:
یعنی چی؟
درخشان:
یعنی اینکه من الان تبسمم.
تبسم:
منم درخشانم.
قهرمان:
منم نابؽه م.
نابغه:
) به او ضربه ای می زنند( فکر کنم منم ... قهرمانم.

22
شیطونک:
هاهاها... این که شدنی نیست جانم. مگه ما با هم توافق نکردیم شما این خصلت های مزخرؾ رو دور
بریزید.
قهرمان:
ما خوبی هامون رو به هم قرض دادیم.
شیطونک:
این کار شما من رو عصبانی می کنه.
درخشان:
ما پدر و مادر هامون رو می خواهیم.
شیطونک:
گفتم که اونها رفتن دَد .
تبسم:
پس برای ما هم مهم نیسست که تو عصبانی بشی.
شیطونک:
دارید من رو مجبور می کنید از منطقم استفاده کنم.)ساعتش را از جیبش بیرون می آورد( بیایید جلو. ببین
جانم فرض کن تو یه بیابون تک و تنها گیر کردی و الان تشنته...
درخشان:
درسته اگه آب گندیده رو بخورم ممکنه زنده بمونم ولی این دلیل نمیشه که بعد باید تمام عمر کثیؾ بمونم.
نابغه:
اگه با علمم نتونم از سبزی فروش یک کیلو سبزی بخرم عوضش علمم رو جایی می برم که خریدار داشته باشه
تا با پولش کلی سبزی بخرم.
تبسم:
منم اگه کسی بهم بی ادبی کنه جلوش ادب رو رعایت می کنم تا بهش بفهمونم که کارش چقد بد بوده.
قهرمان:
منم اگه کسی برام چاقو کشید جاخالی میدم، از فن های رزمی استفاده می کنم، خاک تو چشماش می پاشم...
شیطونک:
اَه دیگه دارید حوصله م رو سر می برید...)به این ساعت نگاه کنید.(
قهرمان:
من نابؽه ام.
تبسم:
من درخشانم.
درخشان:
من تبسمم.
نابغه:
ها...من قهرمانم.
شیطونک:
اینطوری که می کنید من رو مجبور می کنید که برم و تنهاتون بذارم.
همه:
ما از خدامونه.
شیطونک:
اگر من برم تا هشتصد سال دیگه برنمی گردم اونوقت دلتون برام تنگ میشه ها.
همه:
برو برو...
شیطونک:
اونوقت اون شهری که کلی براش زحمت کشیدم نابود میشه ها.
همه:
بشه بشه...
شیطونک:
میرم ها.
همه:
برو برو...
شیطونک:
میرم ها.

23
همه:
برو برو...
)شیطونک را دوره کرده می خوانند.(
برو برو از این شهر
نمی خایمت آهای شَر
این شهر محشر میشه
نباشی بهتر میشه
ما بچه های قوی
با ادب و تر تمیز
درسخون وخیلی عزیز
پشیمونیم از اینکه
به حرؾ تو کردیم گوش
نصیحت پدر رو،نصیحت مادر رو
همه کردیم فراموش
حالا از نو دوباره
برمی گردیم به خانه
با حسرت و در به در
پیش پدر و مادر
ولی می سازیم از نو
زندگی رو به هر رو
تا نکنیم فراموش
ما بچه های باهوش
قدرت و نظم، ادب، هوش
)در حین خواندن شعر گوجه و تخم مرغ به سویش پرتاب کرده او را می رانند(
همه:
برو...برو...
)نور صحنه چند بار روشن و خاموش می شود.(
درخشان:
چی شد... چی شد.
تبسم:
چرا یهویی اینطوری شد.

24
قهرمان:
آخی...
نابغه:
چقد سبک شدم...
درخشان:
چه حس خوبی...
تبسم:
چقد قشنگ...
صدای مادر نابغه:
نابؽه!
صدای پدر درخشان
: درخشان!
صدای مادر تبسم:
تبسم!
صدای مادر قهرمان:
قهرمان!
درخشان:
این صدای پدر و مادرامونه.
نابغه:
اونها دوباره به حال اول برگشتن.
قهرمان:
اونها دیگه سنگ نیستند.
درخشان:
ما باید برگردیم پیش اونها.
همه:
هورا!!!
)موسیقی صحنه را پر می کند. نور می رود.(

برچسب: نویسنده: مریم نظری تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 14:01

صفحه بندی